اسم روز پنجم هلال واری...

هلال رو هر وقت بهش پناه بردم آغوشش باز بوده چه بعد از مدت های طولانی چه تو اون روزایی که فقط هردوتامون یادمونه:).

اول اینکه اون پسره که میخواستم ازش عکس بگیرم خودش اومد گفت میشه ازتون عکس بگیرم!؟

دیروز آبلیمو داشتیم و ته چین و آب هویج بستنی و نیوشابا و اخر شبم نون پنیر و نون و حلوا یه مسئله خیلی عجیب هست مگه قند رو از زندگی تون حذف نکرده بودین؟چرا این همه آب شربت میخورین..

دیروز با گلو درد از خواب پاشدم دوبار دارو خوردم..وسطای روز تبم رفت بالا و وقتی جلوی موکب بودیم داشتم از حال میرفتم‌...فقط آغای امام حسین راضی نشو جلوی اون همه نامحرم زمین بخورم و از حال برم..الانم اب ریزش بینی دارم و گلو درد البت اینکه دیشب با موهای خیس جلو باد خوابیدم بی تاثیر نیست.

لواشک که میبرم تو مسیر دوتا مشتری داره یکی بچه ها و دومی مردای گنده..من نمیدونم طرف با دومتر قد و سه متر ریش و سربند سرخ رو سرش لواشک میخواد چیکار اخه..

با آغای که مسئول موکبه بحث کردم ولی بچه بهم گفتن داشت ازت تعریف میکرد و میگفت خیلی نیروی خوبیه..

پسره اومده میپرسه کی میری با کی میری؟؟ به توچههههههه اخههههه نه فقط بهم بگو به توچهههههههه..بعدم اومد پارچ رو از دستم گرفت گفت تو خسته ای منم رفتم یه پارچ دیگه برداشتم..

دلم میخواد امروز بمونم تو سوله ولی میترسم بعدا پشیمون بشم.اینجا بچه ها بهم میگن منبع بینهایتی از لواشک..

دختره اومد به من تنه زد پرت شدم دومتر اون ور تر حتی نگاهمم نکرد و رفت ولی از صبح تا شب...استغفرالله. امروز همه رفتن برا صبحونه به جز من:) خیلی خسته بودم..من از نظر جسمی خیلی ضعیفم خیلییییی..ولی سر اینجور کارا اصلا کم نمیارم...مثلا درحالی که قالب یخ رو از کامیون میگیرم..ولی نمیتونم لباس خودمو بشورم دستم اذیت میشه و خیلی طول میکشه...ولی اون وقتا راحتم..

یه مداحی اس اونقدر گوشش دادم از گوشام خون میچکه دیگه..

دیسب به یکی از بچه ها گفتم میری وسط جاده خطرناکه ..اونم داد زد اگه کسی باید به فکر من باشه اون تو نیستی:)))))بعدم کلی معذرت خواهی کرد.هیچی..الان میرم یه هنسفری میخرم به یه دس ساقم نیاز دارم..چادرم خیلی میره بالا.

موکب بغلمون فاطمیون افغانستانن..و خیلی خوبن.

همین

رسیدم تا حرم گویی کسی آهسته میگوید در گوشم..بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم.

اسم روز چهارم سایه‌..

سایه برای من نور وسط تاریکی مطلق بود.و هنوز فکر میکنم باز هم همون نوره.یعنی وقتیوخیلی خراب میشه فکر میکنم میشه بهش بگم و اون میتونه یه چاره ای پیدا کنه.

دیروز به دو گروه تقسیم شدیم اول گروه اول میرفت بعد ما..پریشب خیلی اذیت شدم قسم خوردم دیگه نرم جایی که پسرا وایسادن و کمک نکنم نیم ساعت بعد داشتم دنبال کامیون یخ میدویم...مرض دارم میدونی‌‌.

گروه اول که رفتن ما بیکار بودیم رفتیم بیرون‌‌..یه خانومه اومد میگفت شما بخاطر امام حسین نیومدین.باقی اینو نمیگم.

شیفت که تموم شد رفتیم سمت مرز.. از گیت اول رد شدیم از گیت دومم گذشتیم و از گیت سوم گذرنامه میخواست ...موندیم همونجا به زورا التماس دعا میگفتیم.

پسره برگشته هم میگه مگه بلد نیستی چادر بپوشی؟ منم محکم گفتم نخیررررررررر یه روز اخر سر با این دعوا میکنم اجازه بدید.

من تمام مدت پوشیه میزنم چون همه دوربین به دست وایسادن اغلب و من نمیخوام تو فیلم و عکسا بیفتم..شب ساعت دو داشتیم دنبال شام میگشتیم یه موکب بندری میداد منم رفتم گرفتم و چون گرسنم بود همون لحظه پشت کردم به مردم و پوشیه رو کشیدم پایین میبینم خادمشون با دوربین تو حقلم وایساده.

همین نبود همینا یادم میمونه.

بیچاره انکه قرعه به نامش خورده...ای عشق دوباره بر میگردیم...

اسم روز سوم محمد حسن قاسمی‌...

نمیخوام در حد فکر خودم بیارمت پایین ولی من که نتونستم بیام ولی کاش مزارت زائر داشته باشه:)...امیدوارم رفقات هر هفته ای یک بار که شده بالای سرت بشینن و یه زیارت عاشورا مهمونت کنن..

الان نشستم و خواب نیستم چون دخترا نذاشتن بخوابم..یه یاداوری بزرگ باید از تک تک لحضات اینجا استفاده کنم...اگه بکم بزارم بعدا پشیمون میشم.

محیط اینجا برای من غریبه چون همه یا با رفیقشون اومدن یا با خواهرشون یا با مادرشون یا با پدرشون..یا دختر خاله یا عمو زاده فقط منم که غریبم و حتی اسمم نمیدونن:))))...نمینویسم و گله نمیکنم:).

دیروز..دیروز شام نداشتیم جز پنجااه تا در عوض هندوانه و خربزه و بستنی و نیوشابا و اب هویج داشتیم...

یه جا دعوا شده بود برادران افغانستانی بودن منم داشتم دسمال میدادم به مردم رفتم همونجا که دعواعه وایساده که به اونام دسمال بدم بلاخره دارن زحمت میکشن...

امروز سمت موکبه که پسره بود نرفتم ولی وقتی داشتن زیارت عاشورا میخوندن‌...اون وایساده بود به نماز به عنوان یکی از قشنگ ترین نمازایی که دیدم یادم میمونه...

پسره اومده بود میگفت حج خانومم سی‌‌ز ده تا ماعووو شعیر دارین واس خادمامون میخوام.."تموم تلاشم رو کردم با لهجه اصفهانی خودش بنویسم" منو اداشو در اوردم بچه ها دعوام کردن‌‌.‌‌‌‌..

میرم بخوابم بیدار شدم مینویسم.

به پسره گفتم به پاکبانا قول دادم یه بسته نوشابه کامل براشون نگه داریم. گفت باشه رفتم گفتمش نیگه داشتی گفت اره نیگه میدارم بعد گفت تموم شد؛اگه اومدن میرم از تو اتاق میارم بعد گفت اگر نرم بیارم چی!منم گفتم نمیخواد اگه میخواستن میومدن..بعد اخر سری اومده میگه رفیقت اومد دنبال نوشابه منم بهش گفتم نداریم رفت:/ "با این پسره اینجا درگیری دارم"

داشتیم دیگ ابو خالی میکردیم آشپزمون اومد گفت داغت نبینم به حق امام حسین رودم..پارچو بده به خودم:))))))))))) آشپز اهل شیرازه.

رفته بودم موکب امام رضا لواشک دادم به خادما اونام یه بسته بهم دادن..بستهه رو گم کردم یکی از بچه ها اشتباهی از جیبم برداشت وقتی داشتم بهشون لواشک میدادم مداحی...لالایی رباب پخش میشد" این همه جزئیات در کنار هم دقیق تر از و با مفهوم ترین چیزا بود"

اگه چیز دیگه ای هم یادم اومد مینویسم ذهنم خیلی خالیه.

روضه برا رقیه خوندیم‌‌..‌‌.جات خالی رفیق..

اسم‌ِ روزِ دوم حاج حسینِ..

ماکارونی داشتیم برا شام و شربت آبلیمو اول شربتو تعریف کنم؟

دوتا دیگ شربت زدیم..آبلیمو موکبای دیگه هم زدن بعد کسی برنمیداشت یعنی ملت قند گرفته بودن ماهم رفتیم لیوان جای بستنی خریدیم نی زدیم وسطش امام حسین ببخشه ملت صف بسته بودن..حتی ملت میگفتن قاشق نداره هم..

اها یه دور هم افتادیم دنبال یه دزدی و پیداشم‌کردیم..بنظرتون وزارت اطلاعات استخدامم میکنه یا نه؟

برا خواهرم جریان پسره و بطری اب رو تعریف کردم..الان یادم نمیاد ..نوشتم یا نه ولی دعوا کرد گفت چرا قبول نکردی..حالا دیشب دوباره برام شربت اورد اول گفتم نه ولی دوباره ازش گرفتم..

دیشب برا ماکارونی قیامت بود:)))))شیرازیه داد میزد دنیا و ته دیگ..یه آقایی اینجا هست سنش بالاس دیشب داشتم ازش فیلم میگرفتم کار کردنو ول کرد باز وقتی رفت نماز بخونه منم رفتم ادم مومنی هست گفتم به ان شاءالله خدا بخاطر این از منم قبول میکنه..برگشتم میبینم نیست.

یکی دو روزه دارم سعی میکنم از یه پسره که موکب بغله عکس بگیرم دیشب بیخیال شدم ولی سوژه خیلی خوبی بود..

اخر شب سنج و دمام اومده بود.. تو موکب میزد خیلی طرف ما عیب میکنن چرا میزنن میگن سازه ولی حزن عجیبی داشت ماهم داره کامل میشه:).

چند شب دیگه شاهد درخشش عباس ابن علی در آسمان هستیم.

اگه چیزی دیگه ای یادم اومد مینویسم.

کوثر من رفتم مرز تو چرا جواب نمیدی زن.

میخوام گریه کنم تو بغل یکی... بگید امام حسین منو بغل کنه

روز اول علی کوچولو:)

دیروز ساعت سه رسیدیم..یکم کلم بود برا سالاد خرد کردیم..و کاری نبود تا ساعت هفت این وسطا منم میرفتم بیرون به بچه ها لواشک میدادم و برمیگشتم.."از اینجا سه بسته لواشک لقمه ای بردیم.

کار اصلی از اونجایی شروع شد که ما قرار بود شام بدیم.من سالاد میریختم پسره قاشق میذاشت تو ظرفو در رو میبست..کنار هم وایساده بودیم برا همین با دست چپ کار میکردم چون دست راستم بهش میخورد اگه تکونش میدادم هر سی ثانیه یه بار میپرسید!چپ دستی؟ نه،پس چرا با دست راست کار نمیکنی!؟ نزدیک به سه ساعت این پروسه غذا طول کشید..بعدم رفت برا خودش اب گرفت نصفشو داد به من گفتم نمیخوام گف بخدا تمیزه گفتم ممنون گفت فکر کردی اینقدر بی شعورم که اب کثیف تفی مو تعارف کنم...منم ساکت شدم.

کار شام که تموم شد رفتیم سراغ سمبوسه.."هنوز خودمونم شام نخوردیم" و همه چی خوب پیش میرفت تا اونجا که دخترا بلد نبودن مثلث درست کنن برا سمبوسه ‌.یه خانوم عرب از وسط جمعیت اومد حالا یه صف طولانی درست شده بود خانومه هم داشت برا دخترا ازموش میداد.."داستان ها داشتیم تا تموم شد"

و بعدم ابجی بزرگه و بچه های هیئت رسیدن بعدش نبود وسط سمبوسه ها بود..میخواستن رد بشن نموندن من به سرعت جت رفتم بغلشون کردم خدا پشت پناهتون گفتم و برگشتم:))))خیلی حس خوبی داد..خیلیییییییییی:))))دخترا برگاشون ریخته بود که من وسط مسیر چیکار میکنم.

بماند که وقتی رسیدن تمام مسیر رو دویدم و دنبالشون گشتم ولی پیداشون نکردم..دویدن تو مسیر اربعین هم انلاک شد

رفتیم اخر شبم تو مسیر چرخیدیم:))) یه دوتا لر هم پیدا کردیم..میگفتن بزارین با هم بریم کربلا خسته شدیم بسکه فارسی حرف زدیم.

دخترا رفتن حرف بزنن منم رفتم بخوابم.ولی تا نخوابیدن نذاشتن منم بخوابن بی تربویوتا..من بد خواب ک میشم عصبی میشم...صبحم برا صبحونه همه خواب موندن..

نمازمم قضا شد الان لباسامو شستم ..اینو نوشتم میخوام برم بیرون آب یخ پیدا کنم یه ویتامین سی بخورم و نماز صبح بوخونم قربه الی الله.

مرز روز اول علی.

تو مسیر پر از سرباز بود..چفیه هاشون پشت گوشاشون انداخته بود..رسیدیم تو مسیر اتوبوس نموند واز تشنگی داشتم میمردم گرمم بود..خیلی گرمه:)))بچه ها گفتن شاید امشب بریم...

یه چیز عجیب تعریف میکنن هر شب میریم شام میگیریم از موکبا از زیر قران رد میشیم از دو ایست بازرسی ایران رد میشیم به مرز عراق نگاه میکنیم و برمیگردیم..

یکم اینجا اذیتم ولی خوبه..خوشحالم:))))))حال و هوایی که اینجاست عجیبه حیف نمیتونم عکس بفرستم ...

تکلیف موندن و رفتنمم مشخص نیست:)؛

مذهبی ادایی نبودم مذهبی ادایی شدم

چفیم رو سرمه..پوشیه رو صورتم ..چفیه عسلیه..با رگه های سیاه خیلی قشنگه وقتی نوجون بودم خریدم نمیخواستم ببرمش چون کولم جا نداشت ولی پوشیدمش..

شبیه مذهبی ادایی ها شدم..یه کوله برا لباسام یکی برا وسایل ضروری و یه ساکم برا پتو و بالشت

مقصد؟ بیابون:))))عاشق بیابونم اینجوری امشب میتونم ماهو قشنگ تر ببینم..رو ماسه های صحرا نماز بخونم:))))))

خواب رفیقمو دیدم...یکم نگرانم ولی توکل بر خدا ..

خواب رفیقمو دیده بودم..هربار خوابشو میبینم یه چیز خیلی خوبی بهم میدن....فکر کنم حتی اگه یه روز کافرم بشم ولی رفیقای مذهبی مو ول نکنم..نعمتا نعمت:))))) این ادمو کسی زیاد ازش خوشش نمیاد ولی خیر متحرکه...تازه خیلی ها ازش بدشون میاد ولی واقعا خیره ..عینهو چغندر بابرکته:))).

...

محرم نامحرم نمنه..

پسر خالم داشت میومد داخل.. منم بدون روسری بودم داد زدم رفت بیرون مامانم اومده دعوام کرده خب چه اشکالی داشت...چرابچه خواهرمو بیرون کردی

به بلاگفا خیانت کردم

بچه میبینید اینجا کم پست میزارم چون یه جای دیگه برای نوشتن پیدا کردم..فرق اونجا اینکه رفیقامم پستامو میبینن..و احتمالا به زیاد یه روز اونجا رو هم به همین دلیل ول میکنم.

زندگی معناشو داشت از دست میداد که ماکارونی به دادش رسید

کفش خریدم دو جفت..و سه جفت جوراب ..جوراب ساق بلند خاکستری..از اونایی که بابابزرگ میپوشه..😆.

و یه مقدار وسایل پوستی خریدم با من اماده بشید بریم مرز روتین پوستی انجام بدیم:)).

میخوام بعد اینکه برگشتم برم دیدن رفیقای مجازیم..برم اصفهان برم دیدن ماه قشنگم‌.. خیلی بده اینکه یه دختر تنها راه بیفته این ور و اون ور...ولی اگه مردم چی؟ حتی اگه سر مرز یه اتفاق بدی بیفته بازم در حال اینکه کاری که دوس دارمو انجام میدم یه بلایی سرم اومده..

نه تو خونه نه تو تنهایی وقتی دارم از چیزی که اتفاق میفته لذت میبرم‌...مگه زندگی کردن همین نیست!

گیرم که دایی و خاله هام و عزیزم از دستم ناراحت بشن..یعنی حسرت انجام دادنش بمونه رو دلم ..که از دستم دلخور نشن پس دل خودم چی؟!..

اگه پول اومد تو حسابم یکم خرید دیگه هم انجام میدم دوتا ساک میبرم و یکی هم برا پتو و بالشت..

ما را تو به خاطری همه شب...یک روز تو نیز یاد ما هم باش

بلیط گرفتم.

هنوز خریدمو انجام ندادم حس غریبی به اون بیابون دارم..یه دخترِ روستایی بیست ساله لب مرز..تنها! میخوام انجامش بدم.و دلم میخواد تجربه اش کنم‌.سخته..گرمه..خطرناکه..از دستم ناراحت میشن..مگه ما برای همین چیزا زندگی نمیکنیم..اگه قرار باشه همیشه تو چارچوب خودمون باشیم که زندگی معناشو از دست میده.

به کفش و کیف و لباس بلند و پوشیه نیاز دارم.و یه روسری قواره ای:))))

فردا میرم دیدن عمو و زنعمو:)))).شاید قبرستونم رفتیم و بعدم خرید..

امروز رفت سمت مرز..میخواستم بهش بگم خواب حسینو دیدم از دستم ناراحته میشه به جاش قدم برداری ولی ساکت شدم:))))اون بهتر از هرکسی این حرفو درک میکنه ولی ساکت شدم..

به دلش بنداز جای حاج حسین تو مشایه قدم برداره:))من نمیخوام تو اون مسیر اسمی ازم بیاد که یادم بیفتن منم وجود دارم

...

به گردابی در افتادم که پایانش نمیبینم..

زن جواب پیامامو نمیده...خدا منو بستون

اگه بخوام برم باید الان بلیط بگیرم و برم خرید انجام بدم..

ولی زن جواب تلفن منو نمیده ببینم اصلا منو با خودش میبره یا نه😭...داره دیر میشه..هرچی پیام و زنگ میزنم جواب نمیده..

زن این بساطه برا من درست کردی اخه

من به او آفتاب میگویم.

اگه رفتنی نشدم

یه دست هنسفری میخرم..گل و گلاب و قران بر میدارم میرم بدرقه بچه ها میفرستمشون کربلا

یه مشت ابنبات میخرم..تو این شهر غریب آباد مداحی گوش میدم میفتم دنبال کارا و میچرخم..منم و صدای جوی اب و مداحی و آبنبات و آفتآب و شرجی و چادر خاکی و دلی که در به در دنبال شکستنه.

صوبحان الله از این همه زیباییییی

زندگی داشت معناشو از دست میداد که یادم اومد تو کیفم ابنبات دارم...

به چشمات خواب برمیگرده کاکا...به شب مهتاب برمیگرده کاکا..

زنگ زدن..گفتن چهل نفر اسم نوشتن

و بالای سی نفر جلوی شما وایسادن تو صف انتظار..

عمو با آب برمیگرده کاکا...

در دلم شور میخوانند و هروله میکنند..

....

یکی برام تو خصوصی نوشته رگه های از اظطراب داری حتما برو مشاور..

خواستم بگم کار از مشاور گذشته و اونقدر فشار و استرس بهم اسیب زده که مستقیما روانپزشک رو برام تجویز کرده دکتر..

اره دیگه همین.

....گریم میایه.

میخوام زنگ بزنم پسره بگم منم با خودشون ببرن..

از روزای که کارم میفته به پسرا متنفرم😭🤲🏾...

من حالت عادی خجالت میکشم با تلفن حرف بزنم چه برسه ب اینکه طرف نامحرم باشه و ندونم کیه😭

خدا کجت کنه صادق😭🥲

کار ما شاید که دعا میخواهد؛اصن ولش کن هر چه خدا میخواهد.

من هیچ وقت التماس دعا نمیگم..

نمیدونم چرا این چند بار گفتم..انگار ناخوداگاهم اینکارو انجام میده‌.‌

مث امروز که کامنت گذاشتم التماس دعا بعد یهو یادم افتاد چرا اصن همچین کاری کردم...

اساساتم همدیگه رو خنثی میکنن

خیلی ناراحتم و خیلی خوشحالم..تو حسابم پول دارم و تو حسابم هیچی ندارم..خیلی خیلی حرف دارم و هیچی نمیخوام بگم..کلی کار دارم ولی همش دارم استراحت میکنم..

لباس ندارم ولی جای لباسام نیس تو کمد..باید برم خرید ولی خستم برم خرید.

..

هیشکی نیست..

...

میخوام با یکی مشورت کنم

..

دلم میخواد حرف بزنم ولی دلم نمیخواد حرف بزنم..

..

یه جوریم..

اگر گریان به دیوار حرم تکیه نمیدادی؛کدامین کوه طاقت داشت این حال پریشان را

اومدم که بشینم یه کار دیگه پیش اومد..

خوابم تعبیر شد همه خوابم:))گفتم که حالم بد بود ولی مطمئنم خواب تو رو بخاطر آشفته حالی ندیدم..و تعیبر شدی فقط نمیدونم چرا از دستم ناراحتی یعنی میدونم خیلی خراب کردما..ولی نمیدونم دقیقا بخاطر کدومش ناراحتی؟!تو هم که با من حرف نمیزنی..

حالا عازمم..تو هم بیا.

اون شبم دعوتت کردم تو اون مجلس رو دوست داشتی..امیدوارم اومده باشی..

...

من همش دارم میدووم..چون داره دیر میشه..یعنی میترسم دیر بشه.

بیسم اللهههههههههههه

سلام حالتون چطوره زنده هستین یا چی؟

‌‌‌.فحش گذاشتم برات زن...میل خوته

من گاوم اگه تا وقتی نتیجه ها بیاد اینجا پست بزارم‌‌...

سوال...

اگر بنا بود روز نخستین خودت انتخاب کنی الان کجا بودی:)!

....ای صبا تا کوی لیلی میروی؛..مویم میام..

به یک دوست جهت رفتن به مسافرت نیازمندیم.

..به امید دل بستم..

صدایش بسان جریانی تند و خنک بود مثل سایه ای در روزی گرم.

گویی من کتابی بودم که برای برداشتنش از روی قفسه حرص میزد‌.

هر بار که نگاهش میکردم افکارم دیگر نهش شروع میشدند و نه پایان می یافتند.

پروانه ها در شکمم به پرواز در آمده بودند.

گویی قلبش هم با او میخندید‌.

من هم پشت سرش دویدم‌.در سایهء او.

میم مالکیتی که مرا مال او میکرد دوباره گرما را مهمان صورتم کرد و لکنت را مهمان زبانم.

انسان ها استعداد بالایی در خود تخریبی دارند.

وقتی پدرش به ملاقاتش می آمد مظطرب میشد وقتی مادرش می آمد ارام میشد و وقتی پدر و مادرش باهم می آمدند غمگین میشد.

گویی که من سوپرایزی خوشایند در عصری بی حادثه بودم.

به او فکر میکردم چه چیز دیگری جز او میتوانست دالان تاریک ذهن مرا روشن کند.

چجوری زمان و بیماری و مرگ رو می کشی

با دزدیدن چیزایی که ازمون دزدیدن.

سیگار و نوشیدنی

تصحیحش گردم

لحظه ها زندگی و دوران کودکی‌‌.

به باد حسادت میکردم به ازادی اش در لمس او.

انجا جایی بود که زمانی قلب ها در ان شفا می یافتند.

انجا ایستاده بود و گوش میکرد نوعی از گوش دادن که فقط متعلق به من بود.